و این بار با ترجمه ی مقاله ای از سلسله مقاله های زبان شناسی فمنیست حقیقی عزیز
برگرفته شده از دايره المعارف فلسفه ي STANFORD
فلسفه ي فمنيستي زبان
اين مقاله اولين بار در روز جمعه مورخ سوم سپتامبر 2004 چاپ گريده و در روز دوشنبه 10 دسامبر 2007 اصلاح و تجديد چاپ گرديده است .
تاكنون مي توان بيشتر فلسفه ي فمنيستي زبان را منتقدانه توصيف كرد ، انتقادي هم از خود زبان و هم از فلسفه ي زبان و فلسفه ي فمنيستي زبان در جهت دگرگوني اساس اين انتقادها فراخوانده مي شود . آنها اين انتقادات را ناچار به پيشنهاد اين مي كنند كه دگرگوني ها براي اهداف فمنيست مورد نيازند. هم به كار فمنيست بهتر اجازه مي دهند تا انجام شود و هم به صورت مكررتري راه هاي كليدي خاص را به اين نتيجه مي رسانند كه زنان در وضع نامساعد به سر مي برند. در اين فقره من اين انتقادها را مورد آزمايش قرار مي دهم . همچنين من كار را با فمنيست هاي كه به نظر مي آيد برخي از انتقاده هاي نابجا را پيشنهاد كرده اند امتحان مي كنم . براي مثال عنوان نموده اند كه فلسفه ي زبان بهتر قادر است به طرح هاي فمنيستي كمك كند نسبت به آنچه كه نقادان طرح مي كنند .در اين فقره عمومن تمركزم روي روايت متداول تحليلي مي باشد . براي روش هاي اقليمي، به روش هاي فمنيست مطابق نقطه تقاطع فلسفه ي تحليلي و اقليمي يا روش هاي فمنيست مطابق نقطعه تقاطع فلسفه ي اقليمي و اصالت عمل رجوع كنيد .
1.1 خنثايي جنس كاذب
1.2 ناپديدي زن
1.3 مردي به عنوان هنجار
1.4 نشان گذاري جنسي
1.5 كد گذار جهان بيني جنس مذكر
1.6 تلاش هاي بهسازي : موفقيت و محدوديت
1.7 مردي زبان
1.8 استعاره
2 فلسفه ي زبان
2.1 نگراني هاي فمنيست در مورد فلسفه ي زبان
2.2 استفاده فمنيست از فلسفه ي زبان
زبان
خنثايي جنس كاذب
حد زيادي از نگراني فمنيست روي استفاده ي جنس خنثاي فرضي از واژه هاي اوي مذكر (He ) و مرد ( Man )بوده است . عمومن گفته مي شود كه اين واژه ها هم معاني جنس خاص مانند مثال 1و 2 و هم معاني جنس خنثي مانند مثال 3و 4 را دارند .
هر چند فمنيست ها خاطر نشان كرده اند كه حتا معاني جنس خنثاي فرضي اين واژه ها ، واقعن جنس خنثا نيستند جانيس مولتن (1981 ) و آدل مرسير (1995 ) نمونه هايي را فراهم نمودند كه در آن شكي نيست كه معني جنس خنثا قصد مي شود اما اين معني غير قابل استفاده بنظر مي رسد . در نتيجه ، به نظر مي رسد كه اين جملات بد شكل گرفته اند .
پس ما يك خطاي رده بندي را مي سازيم ،اگر ادعا كنيم كه واژه هاي اوي مذكر ( he ) و مرد ( Man ) واژهايي با جنس خنثا هستند . به منظور اجتناب از چنين خطاي رده بندي ما نيازمنديم تا كار دقيقتري روي معاني واقعي اين واژه ها انجام دهيم . شايد معناي اوي مذكر كه جنس خنثا ناميده شده است واقعن جنس خنثا نيسنت اما چيزي بسيارپيچيده تر است . مرسير براي مثال پيشنها د مي كند كه ما بايستي بفهميم كه استفاده جنس خنثاي واژه ي مرد به هركداميك از گزينه هاي a و b اشاره مي كند :
a ) به شخص يا اشخاصي با جنس نامشخص
b ) به مردان يا تركيبي از مردان و زنان
اين توضيح مي دهد كه چرا واژه ي مرد در جمله ي 5 و 6 غير عاديست : اين واژه ها منحصرن مستعملند براي ارجاع دادن به اشخاصي كه مي دانيم زن هستند . پس معناي جنس خنثاي فرضي اين واژه ها به درستي جنس خنثا نيست . اما اين به خودي خود نشان نمي دهد كه مشكلي وجود دارد با آن كاربردهايي از اين واژه ها كه بصورت كلاسيك بعنوان جنس خنثا طبقه بندي شده اند مانند جملات 3 و 4 . كشف اين كه ما صفتي را مانند قيدي به اشتباه طبقه بندي كرده ايم نشان نمي دهد كه هر چيزي با كاربردهاي واقعي واژه هاي مورد بحث خطاست . دلايل بيشتر مورد نيازند به منظور اعتراض به كاربردي كه از اين واژه ها ساخته مي شود .
ناپديدي زنان
هرچند دغدغه هاي فمنيست ماوراي ان رده سازي صرف مي رود . همچنين فمنيست ها استدلال مي كنند كه واژه هاي شبيه اوي مذكر و مرد در ناپديد كردن زنان مشاركت مي كنند: با محو كردن اهميت زنان و منحرف كردن توجه از حضورشان . جنگيدن با ناپديدي زنان يكي از طرح هاي مهم فمنيست در مناطق زيادي است و زبان كه باعث مي شود شخص با احتمال كمتري به زنان فكر كند آشكارا در اين ناپديدي شركت مي كند . شاهد خوب روان زباني وجود دارد كه آنهايي كه با جملات 3 و4 روبه رو مي شوند در حاليكه واژه هاي اوي مذكر و مرد را استفاده مي كنند بيشتر به ميل مردان تا زنان فكر مي كنند . اگر اين درست است ،پس استفاده از اين كلمات مي تواند بعنوان شركت كننده در ناپديدي زنان در نظر گرفته شود . اين به فمنيست ها دليلي خوب مي دهد براي اين كه به كاربرد جنس خنثاي اين واژه ها اعتراض كنند .
مردي به عنوان هنجار
اگر كسي تنها نگرانيش به تاري حضور زنان مربوط مي شود ،با اين وجود اعتراض به ديگر اصطلاحات خاصي كه فمنيست ها عمومن به آنان اعتراض مي كنند مشكل مي باشد : واژه هاي شغلي جنس خاص مانند مديره ( كه هنوز در ايالت UK بر خلاف ايالت متحده معمول مي باشد ) يا دكتر زن . مسلمن اين واژه هادر ناپديدي زنان شركت نمي كنند در عوض آنها توجه به حضور زنان را مطرح مي كنند . بعلاوه آنها توجه به حضور زنان در موقعيت هاي معتبري مانند دكتر و مدير را مطرح مي كنند . با اين حال اكثر فمنيست هايي كه درباره ي زبان مي انديشند اين واژه ها را ايراد دار تشخيص مي دهند . واضح ترين دليل براي اعتراض به واژه هاي مديره و دكتر زن عبارت است از اين كه استفاده ي اين واژه ها به نظر مي رسد براي عقيده ي (مردي را هنجار است و همچنين زناني كه اين پست ها را اشغال مي كنند به طريقي نسخه هاي منحرف دكتر و مديرانند) مقدمه مي چيند . همچنين اين يك اعتراض كليدي به استفاده از اوي مذكر و مرد است .مولتن (1981 ) اين اصطلاح ها را روي مارك اجناس مانند Hoover يا Scotch tape ( نوار چسب اسكاچ ) درمييابد كه واژه هاي جنسي به خاطر نوع محصول مي شوند . او اشاره مي كند پيغام چنين واژه هايي عبارت است از اين كه جنس مورد نظر ما بهترين يا حداقل، معيار است . بعقيده ي مولتن واژه هاي مانند اوي مذكر و مرد در روشي يكسان كار مي كنند : آنها واژه هاي جنس خاص براي مرداني هستند كه كاربردشان براي پوشش دادن هم به مردان و هم به زنان توسعه داده شده است . مولتن استدلال مي كند كه اين پيام ( مردانگي هنجار است )را به تصويب مي رسانند . در نتيجه استفاده از اين واژه ها چنان كه آنها جنس خنثا يند گويي نوعي توهين سمبلي به زنان را به وجود مي آورد . هرن و كليدر جزئيات اين موضوع را بحث كرده اند ، با يادآوري اين كه مرد زندگيش را به عنوان جنس خاص آغاز نكرده و سپس توسعه داده شده تا هم جنس مونث و هم جنس مذكر را پوشش دهد. بلكه مرد واقعن زندگيش را به عنوان يك فرد آغاز كرد، واژ ه اي با جنس خننثا كه تنها بعدن يك جنس خاص را بدست آورد. پس توالي زماني نمي تواند ادعايي را حمايت كند كه واژه اي با جنس خاص توسعه داده شده تا هردو جنس را پوشش دهد. با اين وجود هرن و كليندر موافقت مي كنند كه استفاده از واژه هايي مانند he و man همچنان كه آنها جنس خنثا يند عقيده ايرادداري را جاودان مي سازد كه مردان هنجار براي بشريت هستند .
نشان گذاري جنسي
زبان انگليسي مانند اغلب نه تمام زبان ها نياز دارد به حد زيادي از آنچه كه ماراين فري نشان گذاري جنسي مي نامد ( فري 1983 ) . براي مثال كسي ضماير را نمي تواند به كار گيرد تا به شخصي خاص بدون آگاهي از جنس شان ارجاع بدهد فري پوچي اين مطلب را ذكر مي كند :اگر من نقدي بر كتابي مي نويسم ، استفاده از ضماير شخصي براي ارجاع به مولف نياز به دانستن اين كه آيا سلول هاي تناسلي شخص نوعي هستند كه تخمك توليد مي كند يا اسپرم را به وجود مي اورد ( فري . 1983 : 22 ) . بدون دانستن جنس شخصي كه درباره اش گفتگو مي شود ، كاربرد ضمير شخصي غيرممكن است و گرنه در موارد بسياري جنس كاملن بي ربط مي باشد . فري اين را نمونه اي مي پندارد از تمايلي عمومي براي مناسب ساختن جنس انجا كه نياز نيست . او از اين مطلب چهره اي كليدي براي مكتب سكس مي گيرد . بعلاوه او نياز پايدار به دانستن و اشاره كردن به جنس را پيشنهاد مي كند كه كمك مي كند تا اين الزام را جاودان سازد كه جنس بصورت شگرفتي مطلب مهمي در همه ي عرصه ها است .براي فري ، اين فاكتور كليدي در جاودان سازي تسلط مردان است : غلبه ي جنس مذكر نيازمند است به عقيده اي كه مردان و زنان به صورت مهمي متفاوت از همديگرند .بنابراين هرچيزي كه شركت مي كند در ادراك اين كه تفاوت هاي جنسي مهم هستند به اين دليل يك شركت كننده در تسلط مردان است .
رمز گذار جهان بيني جنس مذكر
عقيده اي كه برخي از واژه ها يك جهان بيني مذكر را رمز گذاري مي كنند در آغاز ايده اي متحير كننده است . برداشتي كه شديدن از اين عبارت مي شود اين است كه معناي مسلم واژه ها بنظر مي آيد جهان را در مسيري كه بيشتر براي مردان طبيعي است تا زنان تقسيم مي كند . مثال مناسب اين مطلب عشق بازي و سكس است .عمومن واژ ه ي سكس استفاده مي شود تا به عملي اشاره كند كه در اصطلا حات ، ارگانسم مردان تعريف شده در حاليكه فعاليت هاي جنسي كه در طي آن تعداد زيادي از زنان ارگاسمشان را دارند به حالت هاي ثانويه منتسب مي شود و به اين فعاليت ها با واژه عشق بازي اشاره مي شود . پس اين واژه ها مي توانند به عنوان مبنا در يك چشم انداز جنس مذكر روي سكس در نظر گرفته شوند . اشاره به اين ارزشمند است كه ادعاي چشم انداز مردانه نيازي به تكيه بر ايده اي ناپسند ندارد كه همه ي مردان را در اين چشم انداز سهيم مي كند بلكه مي تواند بر ادعايي تكيه كند در مورد آنچه براي مردان نوعي است يا بر ادعايي كه چشم انداز محض است از اين كه ادراك هاي خاص ،حس هايي را مي سازد كه مردانه هستند . در نتيجه اين واژه ها ممكن است مانند سدي براي ارتباط صحيح يا حتا انديشه اي درباره ي تجربيا ت سكس زنان سودمند باشند . ( كمرون 1985 ، مولتن 1981 ، اسپندر 1985 ) . كاترين ماكينون و سالي هاسلنجر همچنين تعاريف قانوني از تجاوز به عنف را در ميان ساير موضوعات بحث مي كنند ، به عنوان اين كه بيش از سطح معمولي از عنف را در گير مي كند . ادراكي كه بنظر مي رسد به ايده اي مرتكب مي شود كه بعضي از سطح هاي جبر و زور در ارتباط جنسي قابل قبول هستند ( هاسلنجر 1995:109 و ماكينون 1989:173 ). همچنين زبان ممكن است با كمبود واژه هايي مواجه باشد، براي چيزهايي كه تا حد زيادي براي زنان مهمند . اين نوع از شكاف راه ديگري است كه زبان مي تواند به عنوان كدگذار جهان بيني جنس مذكر ديده شود . براي مثال واژه ي آزار جنسي اختراع اخير فمنيست است . گفتگوي زنان از تجربياتشان آنها را راهنمايي كرد تا يك اصل مسلم مشترك را براي تعداد زيادي از مشكلاتشان ببينند و در نتيجه آنها واژه ي آزار جنسي را اختراع كرده اند . مبارزه با آزار جنسي كه سابقن به عنوان مشكلي مطرح بود ، هم از لحاظ قانوني و هم با آگاه كردن مردم درباره ي آن آسانتر شد .
تلاش هاي بهسازي : موفقيتها و محدوديت ها
مشكلاتي مانند آنهايي كه تاكنون ديده ايم نسبتن به آساني درك و حتا ممكن است بنظر آيد كه به آساني قابل اصلاحند. واژه هاي جديد مي تواند اختراع شود يا واژهاي ديگر مي تواند استفاده شود . اكثر تلاش هاي فمنيست ها به اين مقولات اختصاص داده شده است و تنوع عظيمي از اصطلاحات پيشنهاد شده اند( براي مثال ميلرو اسونينت 1976 ، 1980 و مقاله هايي در قسمت دوم كمرن 1998 ) .يكي از تلاش هاي بهسازي موفقيت آميز به خصوص، كاربرد ضمير سوم شخص جنس خنثا they ( آنها ) در عوض he ( اوي مذكر ) به طور فزاينده اي قابل قبول بوده است . مانند جمله زير : somebody left their sweater behind . كسي بلوز بافتني اش را جا گذلشت . شايد يك دليل كليدي براي موفقيت اين اصطلاح ، تاريخچه ي they مفرد است. همچنان كه بودين خاطر نشان كرد (1998) كاربرد مفرد they تاريخچه ي طولاني دارد و تا قرن 19 نقد نمي شد . علي رغم همه ي تلاش هاي زبان نويسان اين كاربرد در گفتار عام باقي مانده است . در نتيجه ي كار فمنيست روي اثرهاي كاربرد جنس خنثا ي اوي مذكر ( he ) حتا اكنون زبان نويسان ضمير they را قابل قبول تر مي يابند . تلاش هاي بهسازي ديگر ،با سختي هاي بزرگتري روبه رو شده اند . برخي پيشنهاد ها ( مانند خلق ضمير سوم شخص مفرد جديد ) به سادگي درك نشده اند درحاليكه ديگر پيشنهاد هايي كه به سادگي درك شده اند بنظر مي رسد نتيجه ي معكوس گرفته اند . ارليچ و كينگ (1998) براي مثال مورد chairperson ( رئيس ) را مطرح مي كنند كه به عنوان جايگزين جنس خنثاي واژه chairman ( رئيس ) به كار مي رود. در عوض واژه chairperson اغلب استفاده مي شود تا به زناني دلالت كند كه اين پست ها را پر كرده است درحاليكه مردان به عنوان chairmanارجاع داده مي شوند . فمنيست ها اين نمونه را مي گيرند تا نشان دهند كه اصلاحات نمي تواند نتيجه بدهد تا زماني كه نگرش هم دگرگون شود . از اين گذشته كار فمنيست روي زبان نشان مي دهد كه ممكن است مشكلاتي وجود داشته باشد كه به سادگي با اصلاحات تدريجي زبان رام شدني نيستند. برخي مشكلات كه به وجود آمده اند فراتر از مشتي عبارات و شكاف هاي ايراد دار هستند . كمرون نمونه هايي برجسته از نوشتار را پيشنهاد مي كند كه مردان را به عنوان هنجار مي پندارد بدون استفاده از هرگونه واژه خاص كه شخصي ممكن است اعتراض كند ، مانند شرح ذيل از Sunday times : فقدان انرژي با اين واقعيت تشديد مي شود كه نزديك اين جا تعداد بسيار كمي بالغان جوان توانمند هستند . همه ي انها براي كار يا در جستجوي كار خارج شده اند در حاليكه پيرمردان ،ناتوانان ؛ زنان و بچه ها را ترك كرده اند ( كمرون 1985 :85 ) . بطور واضح در مثال بالا عبارت بالغان توانمند اين طور استفاده مي شود تا زنان را استثناء كند . به علاوه سردبيران روزنامه ها و بسياري از خوانندگان از مثال هايي مانند اين (و مثال هاي ديگري كه كمرون ذكر مي كند)بي توجه گذشته اند . آشكارا مشكلي وجود دارد ، اما مشكلي نيست كه بتوان با انتخاب كردن بعضي واژ ه هاي خاص ايراددار و نيازمند اصلاح به دقت به آن اشاره شود . پس كاربرد زبان محو كننده كه مرد را به عنوان هنجار مي پندارد ، بايستي بيشتر از دگرگوني تعدادي واژه و نقش هاي معمول درگير شود .
مردي زبان
برخي از فمنيست ها استدلال مي كنند كه زبان انگليسي در برخي از حس هاي كاملن عمومي مذكر است . (استدلال هاي متناظر همچنين درباره ي ديگر زبان ها پيشنهاد مي شود )يك منظوري كه از اين بحث برداشت مي شود عبارت است از اين كه زبان انگليسي شبيه به روشي كه در آن واژه هاي خاصي مذكر ناميده مي شوند ، مذكر مي باشد – با كدگذاري يك جهان بيني مردانه ، با كمك به مطيع كردن زنان يا ناپديد كردن آنها ، يا با پنداشتن مردان به عنوان هنجار .به خاطر اين موضوع ، يك قسم از استدلال ها به واسطه ي امتحان تعداد زيادي از واژه هاي خاص و تعيين هويت الگوهاي تعصب مردانه آغاز مي شود و به اين نتيجه مي رسد كه تعصب مردانه ي زبان انگليسي به قدري گسترده است كه مشكل را در مجوعه اي از واژه ها متمركز كردن به جاي كل زبان ، خطايي است .آشكارا ، نخستين مرحله ي اين نوع استدلال ، مرحله اي پيچيده و طولاني است . دسته اي از ادعا هاي ذكر شده ( به علاوه ي آنهايي كه ما پيش از اين ديده ايم ) موارد زير را شامل مي شوند :
- او ( he ) حرفه اي است
- او ( she ) حرفه اي است
و ذكر مي كند كه براي برداشت معناي شخص هرزه جمله ي دوم بسيار مناسب تر است .
جنسي كردن كلمات براي زنان مخصوصن توسط تعداد زيادي از فمنيست ها كه تعيين هويت جنسي را به عنوان عنصري قاطع( اگر اصلي نباشد )نابرابري هاي بين زن ها و مردها مي پندارند، مهم پنداشته مي شود .( براي نمونه هاي بيشتر رجوع كنيد به بكر 1992 ) .بعقيده ي نظريه پردازاني مانند اسپندر ، تنها آنچه كه ما بايد انتظار داشته باشيم ، كد گذاري شايع تعصب مردانه در زبان است .مردان ( اگرچه نه تمام آنها آنطور كه اسپندر خاطر نشان مي كند ) بسيار بيشتر قدرت در جامعه داشته اند ، اسپندر ادعا مي كند كه اين قدرت را از طريق زبان و چشم اندازشان از جهان به زور در بر گرفته اند. بعلاوه او استدلال مي كند اين براي بالا بردن قدرتشان سودمند است . در زبان، مكتب سكس وجود دارد كه موقعيت مردان را بالا مي برد و مردان روي توليد فرمهاي فرهنگي كنترل داشته اند . ( اسپندر 1985 : 144 ) . اسپندر ادعا مي كند كه اين ،شاهد تصادفي را فراهم مي آورد كه مردان ،مكتب سكس را در زبان رمز گذاري كرده اند تا ادعا هايشان را از برتري مردان محكم كند ( اسپندر 1985:144). اسپندر براي اين ادعا مدرك هايي آورد كه بهر حال بسيار بيشتر از يك امر تصادفي باشد و براي حمايت از آن ،او تلاش هاي زبان نويسان را مطرح مي كند . من جمله : مردان بايستي قبل از زنان در ليست ثبت شوند زيرا جنس مرد ، جنس شايسته تر بود ( اسپندر 1985: 147با تاكيد گفته هايش ) ,و تلاش هايي (كه بيشتر خاطرنشان شده )براي اينكه اوي مذكر ( he ) را به عنوان ضمير انگليسي سوم شخص جنس خنثا بسازند . به عقيده ي نظريه پردازاني مانند اسپندر ،براستي توانايي مردان براي كنترل زبان به آنها قدرت زيادي را مي دهد . اخيرن ما مسيري را ديده ايم كه در آن كسي امكان دارد مردي زبان را مطرح كند تا در ناپديدي زنان شركت كند ( با توجه به كلمات he و man ) . اگر كسي مردي زبان را فراتر از تعداد كمي واژه خاص بپندارد او قدرت زبان را در جهت ناپديدي زنان صرف مي كند تا حتا قدرتمند تر شود . همچنين ما مسيري را مشاهده كرده ايم در مورد آنچه كه مردي زبان ناميده ميشود و مي تواند شرايط را بسيار مشكلتر بسازد تا زنان در مورد خودشان صحبت كنند . در جايي كه ما كلماتي ر ا براي تجربه هاي مهم زنان شبيه آزار جنسي نداريم ، براي زنان مشكلتر خواهد بود تا در مورد عوامل كليدي تجربه هايشان صحبت كنند . بصورت مشابه ، در جايي كه كلماتي كه ما داريم مانند عشق بازي بطور اصولي تجربيات زنان را تحريف مي كند ، به درستي زنان مجال سختي را براي نقل واقعيات زندگيشان خواهند داشت . اگر كسي چنين مشكلاتي را بگيرد تا از كلمات خاص منتخب فراتر برود وبه كل زبان سرايت كند ، تصور اين طبيعي است كه زنان تا درجه اي زيادي خاموش مي شوند و ناتوان تا به درستي اصول كليدي زندگيشان را به تفصيل بيان كنند و ناتوان تا جنبه هاي مهم انديشه شان را مرتبط سازند .همچنين اسپندر و ديگران پيشنهاد مي كنند كه مردي زبان، انديشه را تحميل مي كند ، و جهان بيني مردانه اي را به همه ي ما تحميل مي كند و منظره هاي ديگري از واقعيت را غيرممكن يا حداقل بسيار سخت براي به تفصيل بيان شدن مي سازد . اين استدلال ها اغلب فرض ساپير و ورف را به كار مي گيرند (ساپير 1949 و ورف 1976 ). عمومن اين امر به صورت ناهنجار ي فرضي توصيف مي شود كه جهانبيني ما توسط ساختار زبان خاصي كه ما به صورت اتفاقي صحبت مي كنيم ، تعيين مي شود . ( كمرون 1998: 150 ) . برخي پيشنهاد مي كنندكه قدرت مردانه روي زبان به مردان اجازه مي دهد نه تنها انديشه بلكه واقعيت را شكل دهند براي مثال ، اسپندر ادعا مي كند كه مردان زبان ، انديشه وواقعيت را خلق كردند ( 1985: 143 ) . اين مطلب نسخه ي بسيار محكمي است از آنچه هاسلنجر مكتب بنيادي استدلالي ناميده است . او اين ديدگاه رادرشرح زير تعريف مي كند :
از روي استدلال برخي چيزها تنها در صورتي ساخته مي شوند كه راهي تا اندازه اي ذاتي باشد ، بخاطر آنچه كه به آن چيز نسبت داده مي شود ( و يا خودش به خود نسبت مي دهد )( هاسلنگر 1995:99 ).
فمنيست هايي مانند اسپندر و كاترين ماكينون(1989) توافق مي كنند كه قدرت جنس مذكر روي زبان به آنها اجازه مي دهد تا واقعيت را خلق كنند . اين امر تا اندازه اي در نتيجه ي اين واقعيت است كه رده بنديمان از واقعيت بصورت اجتناب ناپذيري به چشم انداز اجتماعي مان بستگي دارد : هيچ واقعيت غير جنسي يا چشم انداز غير جنسي وجود ندارد .( ماكينون1989:114 , هاسلنجر اين استدلال را با جزئياتش در سال 1995 بحث مي كند ). به طور كلي ، راه حل هاي پيشنهاد شده تلاش نمي كنند تا زباني خنثا را خلق كنند كه واقعن مي تواند در خود واقعيت را تسخير كند ، هدفي كه آنها غير قابل درك مي پندارند .در عوض بايستي ما كمك كنيم در خلق واقعيتي جديد كه داراي تجانس روحي بيشتري براي زنان است . برخي فمنيست ها استدلال مي كنند كه تنها راه حل اين مشكل عبارت است از اين كه : زنان زبان خودشان را خلق كنند ، هم با دوباره تعريف كردن واژه هايي كه پيش از اين مستعمل بوده ، وهم توسط اختراع زباني جديد با كلمات و نقش هاي جديد . آنها پيشنهاد مي كنند كه تنها در اين راه زنان قادر مي شوند تا از قيد زبان مردانه و انديشه مردانه رها شوند و به تفصيل از دنيا با ديدي رقيب صحبت كنند و در راه آن كار كنند ( دلي و كپوتي 1987 و الين 1985 و ماكينون, 1989 و پنلوپ1990 و اسپندر 1985 ) ا ادعا ها يي كه در بالا ذكر شد در باب مذكري زبان انگليسي ، علتش و تاثيراتش بسيار ستيزه جو هستند . نخست وسعت تعصب مردانه در زبان قابل بحث است . هرچند درست است كه براي فمنيستها در مورد تنوع وسيع واژه هاي خاص و كاربردها جاي بسي نگراني است اما دور از ذهن است كه، ادعاي اينكه زبان انگليسي در برخي احساس هاي جامع متمايل به جنس مذكر است ،مناسب باشد .همچنين كاملن مبهم است آنچه را كه اين ادعا ساخته است. اگر از اين ادعا فرض مي شود كه هر واژ ه ايي متمايل به جنس مذكر مي باشد ، پس آشكارا آن نادرست مي باشد : مسلمن هيچ شخص معقولي دليل نمي آورد كه تعصب مردانه در واژه هايي مانند پيانو يا ايزوتوپ وجود دارد . اگر ادعا به سادگي اين است كه واژه هاي بسياري هستند براي فمنيست ها تا نسبت به آنها اعتراض كنند ، بنابراين مطمئنن ادعاي درستي است اما معلوم نيست كه تمركز روي يك چنين ادعاي عمومي بيشتر از مسائل خاص ، پيچيدگيشان و راه حل هاي ممكنشان مفيد باشد. ( كمرون 1998 ) .
سپس ، قدرتي كه مردان بطور انكار ناپذيري در جامعه استعمال كرده اند ، را بهر وجه برحسب اقتداري عام در سرتاسر زبان ترجمه مي كنند. كنترل زبان سخت است ، بطوري كه آنهايي كه تلاش كرده اند تا زباني را خلق كنند ياد گرفته اند . قدرت اصلي كه مردان داشته اند به فرهنگ لغات ، گرامرها و قاعده ها ربط داشته است . درحاليكه اين ها بصورت عظيمي در شكل گيري واقعيت و انديشه مان مهمند ، واقعن خيزي هستند براي حركت كردن از اين قدرت به اين ادعا يي كه مردان زبان ، انديشه و واقعيت را خلق كردند همچنين آثار ادعا شده ي مردي زبان مشكل آفرين هستند . اخيرن ما مشكلاتي را ديده ايم بخاطر عقيده اي كه مردان زبان را كنترل مي كنند . عقيده اي كه مردان همچنين انديشه و واقعيت را كنترل و خلق مي كنند با مشكلات بعدي روبه رو مي شود . توانايي فمنيست ها به طور موفقيت آميزي خاطر نشان مي كند راهي را كه در آن عناصر زبان تجربيات زنان را تيره و تار كرده اند، تجربياتي كه جدن برخلاف ادعايي كه مردان انديشه را كنترل مي كنند ، به حساب مي آيند ( كمرون 1998 ) ، همچنانكه سالي هاسلنجر مفصلن استدلال كرده است ( 1995)، مكتب بنياد گرايي استدلالي درباره ي واقعيت غير قابل تحمل است . بااین وجود صحيح بنظر مي رسد خاطر نشان كردن اينكه مشكلات همراه واژه هاي خاص مي تواند آن امر راا مشكلتر كند براي زنان تا در مورد عناصر مهم زندگيشان گفنگو كنند و شايد تمركز كردن روي اين عناصر را هم مشكلتر كند( هرنسبي1995 ). شايد اين دشواري ها توانستند به عنوان خاموش كننده ي مغرض يا محدوديت غير منصفانه ي انديشه توصيف شوند . اگر انتقادهاي بالا صحيحند ، پس مسلمن زنان نياز ندارند زبان خودشان را خلق كنند. بسياري از اين نتيجه استقبال مي كنند ،نگران از اين كه زبان زنان انديشه ي زنان را به حاشيه سازي و ممانعت از جريان فمنيست محكوم مي كند .بعلاوه ايده اي كه زنان توانستند زباني مشترك را خلق كنند كه طرز گفتار همه ي تجربياتشان را تصويب كرده به نظر مي رسد بي اساس مي داند واقعيتي را كه زنان بصورت عظيمي از همديگر متفاوتند (لاگنس و اسپلمن 1983، اسپلمن 1988 ، ببينيد بخشي را با موضوع فمنيست و تفاوت زنان در فقره اي راجع به موضوعات در فمنيست ) . اگر زنان نمي توانند همان زبان را مانند مردان استفاده كنند چرا ما بايستي فرض كنيم كه زنان به طور موفقيت آميزي مي توانند از زباني سهم ببرند .
استعاره
همچنين فمنيست ها به ديگر جنبه هاي زبان توجه كرده اند – استفاده از استعاره . ( مراجعه كنيد به بخش مقاله هاي انتقادي فمنيست و ادراك هاي عيني در فقره اي با موضوع معرفت شناسي فمنيست و فلسفه ي علم و فقره اي با موضوع روش هاي فمنيست در نقطه تقاطع فلسفه ي عملي و فلسفه ي اقليمي ) در اين خصوص فمنيست ها استفاده از استعاره هاي جنسي شده رادر فلسفه و در علم ابحث كرده اند . اميلي مارتين به خصوص نمونه هاي روشني را در بحث اش (1996 ) از استفاده ي استعاره هاي جنسي در مبحث توليد مثل انساني ارائه مي كند . در منتهي اليه مقاله اش اش ، ارتباط قديمي تخمك و اسپرم زنگاري مذهبي يا سلطنتي به خود مي گيرد .روكش تخمك ، حصارمحافظ اش لباس رسمي اسقف ناميده مي شود ، واژه اي كه معمولن براي لباس راهبه يا روحاني استفاده مي شود . تخمك گفته مي شود هاله اي ، تاجي دارد و سلول هاي وابسته ،آن را همراهي مي كنند . مقدس ، برتر و مافوق است ملكه ي شاه اسپرم . همجنين تخمك مطيع است كه يعني بايستي به اسپرم براي رهايي چشم داشته باشد. جرالد اسكاتن و هلن اكاتن نقش تخمك را به زيباي خفته تشبيه كردند : عروسي خفته، بوسه ي سحر آميز همسر را انتظار مي كشد كه كم كم روحي را تزريق مي كند كه او را به زندگي مي آورد . در عوض ماموريتي كه اسپرم دارد اين است كه سرتاسر وسعت اندام جنسي زن را در جستجوي تخمك حركت كند . يك نقل مردمي مي گويد كه اسپرم سفر پرمخاطره اي را انجام مي دهد در تاريكي گرم ،جايي كه تقريبن از پاي در آمده ، نابود مي شود. باقيماندگان به تخمك اظهار عشق مي كنند ، نامزد هاي موفق غنيمت را فرامي گيرند ( مارتين 1996: 106) .منظره ي توليد مثل پيشنهاد شده در بالا يك تصور نادرست است .اسپرم شكست مي خورد تا در روش پيشنهادي تك منظوره رفتار كند . در عوض، جنبش يك طرفه ي دم اسپرم سر را وادار مي سازد تا با نيروي كه 10 برابر قوي تر از حركت به سمت جلويش است، يك طرفه حركت كند...... در واقع قوي ترين گرايشش-نزديك 10 برابر، اين است كه او را با تلاش فراري مي دهد تا خودش را از تخمك دور كند(مارتين 1996:108 ). تخمك هم منفعل نيست : مولكول هاي چسبنده روي سطحش نقشي قاطع را در غلبه بر تمايل اسپرم به دور كردن خودش بازي مي كند ( مارتين 1996:108) مارتين استدلال مي كند كه دانشمندان تا اندازه اي در نتيجه ي استعاره هايي كه آنها به كار گرفتند در كشف اين واقعيت و به همان اندازه در به روز كردن اين استعاره ها كند بوده اند.مارتين پيشنهاد مي كند كه كليشه هاي جنسي مي توانند فهم ما را از توليد مثل معيوب كنند، با هدايت كردن دانشمندان به بكارگيري استعاره هاي گمراه كننده اي كه واقعيت را پنهان مي كنند .همچنين استفاده ي كليشه هاي جنسي در تصورات علمي مي تواند به جاودان شدن كليشه هاي مخرب كمك كند ، براي مثال با تقويت كردن اين گرايش كه زن را منفعل ببينيم .هرچند حساب مارتين توسط پائول گراس(1998) نقد شده است ، كسي كه استدلال مي كند:دانشمندان آنطور كه مارتين ادعا كرددر اين اكتشافات كند نبودند . اگر حق با گراس است ، پس استعاره هاي مشكل آفرين، كار دانشمندان را تغيير نمي دهند در طرق پيشنهاد شده توسط مارتين . ( هرچند بنظر مي رسد آنها نوشتار مردمي در اين موضوع را تغيير داده اند ) . استعاره هاي جنسي شده كه در سطوح بسياري از بحث استفاده شده اند بيشتر از همه عام به حساب مي آيند . يك مبحث مهم نگراني فمنيست ، گرايش تاريخي به تصورتلاش هاي علمي در مسير هاي جنسي بوده است . باكون مخصوصن نمونه اي واضح را مي آورد كه فكس كلر و لود بحث كردند : از نظر باكون ،عهد علم به عنوان هدايت طبيعت و همه ي فرزندانش به سمت شما بيان مي شود تا او را به خدمتتان ملزم سازد و او را غلامتان بسازد (كلر 1996:36). گرايشي كه طبيعت را در اصطلاحات فمنيست توصيف مي كند گرايشي با عمر طولاني و شايع است كه در لود(1984) به اندازه ي زيادي در مورد آن نوشته اند . لود اين موضوع را به گرايشي مي پيوندد تا عقل و ذهن را مرد توصيف كند و اين ها را با احساسات و بدن هاي جنس زن در تقابل قرار دهد .او استدلال مي كند كه اين استعاره ها نقشي قدرتمند ي را در تاريخچه ي فلسفه ، شكل گيري و اغلب تحريف ديدگاه هاي ما هم در مورد عقل ، ذهن ، احساس ،و بدن و هم در مورد مرد و زن ايفا مي كنند . بحث هاي مهم ديگر در مورد استعاره هاي جنسي شده در فلسفه عبارتند از Irigaray (1985 ) , Le Doeuff(1990) , Nye (1992 , 1990).
فلسفه ي زبان
برخي فمنيست ها بحث كرده اند كه فلسفه ي زبان بواسطه ي ديدگاه فمنيستي حيرت آور است . نوعي از اين انتقادها اين است كه فلسفه ي زبان شبيه زبان انگليسي جانبداري مردانه اي را نمايش مي دهد . ديگر ي به اين سادگي است كه فلسفه ي زبان در جهت اهداف آينده ي فمنيست معيوبانه تجهيز مي شود . انهايي كه اين انتقادها را مي كنند پيشنهاد نمي دهند كه فلسفه ي زبان تسليم شود بلكه بايستي از جانبداري جنس مذكر اصلاح و پاكسازي شود و به انظباطي كه مي تواند نيل به اهداف فمنيست را ياري دهد برگردد . همه ي فمنيست ها اين ديدگاه را نمي گيرند هرچند برخي مسيري را پيشنهاد كرده اند كه فلسفه ي سنتي زبان ( همانطور كه مي باشد ) مي توانند در فهم جريانات مهم فمنيست كمك كند .
نگراني هاي فمنيست در مورد فلسفه ي زبان
چه دلايلي بيان مي شوند براي فرض اينكه فلسفه ي زبان درجهت نائل شدن به اهداف فمنيست زيان آور است؟ تنوعي از دلايل وجود دارد (هينتيكا 1983 و هرنسبي 2000 و ني 1996و 1998 )، اما يكي از رشته هاي عمومي شامل اين عقيده مي شود كه فلسفه ي زبان به حد افراط مبني بر استقلال فردي است . نقد فرد گرايي در فلسفه در عرصه هاي زيادي از مكتب فمنيسم شيوع يافته . به درستي آنچه كه فرد گرايي را به تنوع ها مي رساند به مباحثي از فلسفه ي تحت بحث و همچنين به نگراني منتقدان خاصي مربوط است
( براي مطالب بيشتر در موضوع آنچه كه فمنيست ها فردگرايي معني مي كنند رجوع كنيد به
آنتوني 1995) به همين خاطر سعي من براي تعريفي عمومي از فرد گرايي نيست مانند استعمال آنهايي كه اين نگراني ها را زياد كردند . هرچند من طراحي مي كنم آنچه را كه بنظر مي رسد مخالف موضوع مورد بحث در نگراني هاي روي فلسفه ي زبان باشد. بعضي ادعا مي كنند كه فلسفه ي زبان به حد افراط روي حالت هاي ذهن منحصر به فرد گويندگان متمركز مي شود ، به خصوص روي مقصود ها ( هرنسبي 2000).نمونه ي مركزي هرنسباي از اين گرايش كار گراس است كه واقعن مفهوم كلام گوينده را در ارتباط با مقصودهاي گوينده تحليل مي كند . ( هرچند ارزشمند است اشاره به اين كه تحليل گراس از معناي جمله عناصر اجتماعي را با هم پيوند مي دهد ، و اين كه هم گوينده و شنوده براي ادراكش از دلالت هاي مكالمه اي بسيار لازم هستند. براي دريافت مطالب بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به سول 2002 ( . ديگران پيشنهاد مي كنند كه معني شناسي نقش بسيار مهمي در جهت تصور ارجاع به اشخاص مجزا را تعيين مي كند ( هينتيكا و هينتيكا 1983) . تمركزشان روي صدق تعاريف تارسكي ( 1956) و كار مونتيج (1974) است. اين قسم فرد گرايي به چند دليل گفته مي شود مسئله سازمي باشد . يكي از ادعاهاي مشترك اين است كه اين قسم فرد گرايي مشخصه ي تفكر مردانه است . برحسب اين خط فكري مردان متمايلند به اينكه بصورت اشخاص مجرد و جداگانه مورد توجه قرار گيرند در حاليكه زنان به وابستگي ها و ارتباطات متمايلند . بنابر اين پيشنهاد مي شود كه فلسفه ي مبني بر استقلال فردي زبان ، فلسفه اي است كه يك راه مردانه ي تفكر درباره. ي دنيا را نمايش مي دهد . براي اينكه فلسفه ي زبان در جهت تجارب و كاربرد زبان هم براي مردان و هم براي زنان درست باشد پس فلسفه ي مبني بر استقلال فردي زبان كه صفت مميز تفكر مردانه است نياز خواهد داشت توسط يك ورژن مناسبتر براي تفكر زنان تكميل و جايگزين شود ( هينتيكا و هينتيكا 1983 و هرنسبي 2000).همان گونه كه هانسلنجر (2000) و ديگران خاطرنشان كرده اند هنوز ادعاهايي راجع به تفكر مردان وزنان در مورد اين كه، اين خط فكري به آن وابسته است ،به خوبي حمايت نمي شود . بعلاوه تفاوت هاي ميان زنان به ما دليلي را مي دهد كه به چشم انداز ي براي هرگونه تعميم قابل حمايت در باره ي تفكر زنان ترديد كنيم (Lugones و Spelman 1983 و Moody – Adams1991 ). ايراد هاي ديگر به فرد گرايي ،به ادعاهاي وابسته به روانشناسي ستيزه گر در مورد تفاوت بين زنان و مردان مربوط نمي باشد . در عوض آنها پيشنهاد مي كنند كه مشكل واقعي با فرد گرايي ،قصورش در درك اهميت جامعه است . بطور طبيعي جامعه جهاني وسعت مهمي از روابط است زماني كه در مورد سياست ها و ارتباط هاي قدرتمند بحث مي شود . فهم اين كه مردم چطور بر همديگر مسلط ميشوند و به درستي چطور اين چيره گي عمل مي كند ، طرح هاي مهمي براي فمنيست ها هستند . زبان جزئي مهم از جامعه جهاني است و فهم نقشي كه زبان در ارتباط برقرار كردن ، دستكاري كردن و كنترل كردن بازي مي كند مسلمن براي درك كاركردهاي قدرت، حياتي است . (رجوع كنيد براي مثال به ديدگاه هاي ماكينون در موضوع گفتار در ماكينون 1993)بنابراين بسياري از فمنيست ها فلسفه اي از زبان را پيشنهاد مي كنند كه مناسب درك فعل و انفعالات گويا در جامعه است، كه مي تواند ابزار ارزشمندي براي فمنيست ها باشد. هرچند آنها پافشاري مي كنند كه فرد گرايي فلسفه ي زبان ( همان گونه كه الان است ) آن را از بكار گرفتن اين كاركرد باز مي دارد( هرنسبي 2000). اتهام عمومي كه فلسفه ي زبان توجه ي كمتري را به جامعه جهاني مي دهد اتهامي نيست كه همه ي فمنيست ها با آن موافق باشند . در عوض، آن اتهام سختي است براي تقويت وضوح برتري نظريه ي علي ارجاع كريپك( ببينيد بخش دوم فقره اي با موضوع ارجاع )، استدلال هاي پاتنيم ازيك اساس اجتماعي (طبقه بندي كار زباني )در طرز كار نوع واژه ها (1975 )، ( رجوع كنيد به بخش سوم فقره اي با موضوع ارجاع )، تئوري گراس از نظريه ي عمل گفتار ( 1962/ 1975 ). با اين وجود كسي ممكن است راحت پيشنهاد كند كه عمومن انديشمندان زبان تنها به جنبه هايي از جامعه جهاني توجه كرده اند كه در خصوص علاقه ي فمنيست ها نيست . در حاليكه نظريه هاي علي ارجاع بصورت انكار ناپذيري اساس هاي جامعه را درگير مي كنند ، اين اساس هاي جامعه به نظر نمي رسد از نوعي باشد كه فمنيست ها را نگران مي كند درحاليكه تقسيم پاتنيم از كاركرد زباني بصورت مستدلي برخي ارتباط هاي قوي را درگير مي كند (كارشناسان نوعي خاص از قدرت زباني را دارند كه غير كارشناسان فاقد آنند )، جنبه هاي سياسي اين قدرت ارتباطات - اگر باشد - به رسميت شناخته نشده اند .ني به صورت ناهنجاري جريان اصلي فلسفه ي زبان را روي اين زمينه ها انتقاد مي كند ، و استدلال مي كند كه كار روي ترجمه ايي اساسي كه به قدر كفايت داراي حساسيت نسبت به ارتباطات سياسي باشد ، نبوده.( براي نظريه ي ترجمه ي اساسي رجوع كنيد به بخش ي در موضوع معنا و حقيقت در فقره ي درباره ي داويدسون ). فلسفه ي انگليسي بسيار تكنيكي و حرفه اي از زبان ،مشكلاتي از توانايي ترجمه اساسي از يك انجمن زبان به ديگري، مشكلاتي از طرح هاي ادراكي گنگ و متناوب ، مشكلاتي ازدشواري تصديق ارجاع مفرد سرتاسر جهان هاي متفاوت را بطور مجازي اما با هيچ ارجاعي به شكست واقعي ارتباط يا مشكل جنس متوجه مي ساخت ((ني 1998:266). نظر به اين كه تلاش براي معرفي چنين روابط سياسي در فلسفعه ي زبان ، بيشتر تلاشي جديد است هنوز نتيجه ي آن واضح نيست . بخصوص روشن نيست كه آيا توجه به اين روابط نياز به دگرگوني را در مسيري كه فلسفه ي زبان انجام مي شود ، آشكار مي كند .
استفاده ي فممنيست از فلسفه ي زبان
با وجود اين انتقادها ، بيش از بيش انديشمندان، كاربرد فمنيست از فلسفه ي سنتي زبان را به كار گرفته اند . براي مثال چندين انديشمند استدلال كرده اند كه نظريه ي عمل گفتار مي تواند به ما كمك كند تا برخي از راههايي را درك كنيم كه زنان را در وضع نامساعد قرار مي دهد . به طور ويژه تر نظريه عمل گفتار را استفاده كرده اند براي اين كه استدلال كنند كه نوشته هاي شهوت انگيز خاموش مي شوند و زنان را تيره و تار مي كند، و همچنين استدلال كنند كه نوشته هاي شهوت انگيز خود عمل است ، بيش از اين كه گفتار صرف باشد و اين كه از آثار گفتار تنفر آميز ايجاد حس مي كنند . اين جا ما تنها روي نمونه ي خاموش كننده تمركز مي كنيم . بعقيده ي ري لنگتون (1993)نوشته هاي شهوت انگيز كمك مي كنند تا سبب وقوع تجاوز به عنف شوند توسط خاموش كردن زنان . پيرو ايستن ، لنگتن بين كاركرد عبارت سازي ، نتيجه ي عبارت سازي و اثرات عبارت سازي وجه تمايز قائل مي شود . كاركرد عبارت سازي بصورت ناهنجاري عبارت است از : عمل بيان كلماتي كه معنا هاي خاص دارند ، كاركرد اثرات عبارت سازي بصورت ناهنجاري عبارت است ازكاركرد بيان كلماتي كه اثر خاصي دارند ، كاربرد نتيجه ي عبارت سازي عبارت است از نتيجه اي كه در بيان اين كلمات انجام شد . در نظر بگيريد ، براي مثال ، اظهارم در روز راي گيري : من وفاداريم را به ملكه و همه وارثانش متعهد مي شوم . عمل عبارت سازي كه من اجرا كردم به سادگي بيان يك جمله اي با معناي خاصي بود . اين عمل، تاثيرات عبارت سازي بسياري داشت : براي من ممكن مي سازد تا يك پاسپورت انگليسي را به دست آورم ، اندكي من را آشفته مي كند بيان چنين احساسات سلطنت طلب و مرا متعجب مي كند آيا يك جمهوري، كه بايستي ملكه را كامياب كند ، به عنوان وارثي به حساب مي آيد . نتيجه ي عمل عبارت سازي كه انجام دادم اين بود كه من شهروندي انگليسي مي شوم . لنگتن پيشنهاد مي كند كه فرم هايي از ساكت كردن مطابق با هركدام از اين گونه هاي كاركرد گفتار وجود دارند .شخصي در مرحله ي عبارت سازي ساكت مي شود اگر از سختن گفتن وي جلوگيري به عمل آيد يا او را از سخن گفتن بترسانند . شخصي در مرحله نتيجه ي عبارت سازي ساكت مي شود اگر او قادر نباشد تا عملي را انجام دهد كه در گفتن عبارت ؛ آن را قصد كرده .شخصي در مرحله ي اثرات عبارت سازي ساكت مي شود وقتي گفتارش نتواند تاثيرات قصد شده اش را داشته باشد .براي لنگتن به خصوص نقشي كه ساكت سازي مرحله ي نتيجه ي عبارت سازي و اثرات عبارت سازي در تجاوز به عنف بازي مي كنند مهم هستند . امتناع زني براي سكس داشتن در مرحله ي اثرات عبارت سازي ساكت مي شود اگر مجبور شود سكس داشته باشد ( ولو اينكه به عنوان امتناع كننده شناخته مي شود ). امتناع قصدشده اش براي سكس داشتن در مرحله ي نتيجه ي عبارت سازي ساكت مي شود اگر حتا به عنوان امتناع كنننده شناخته نشود . به عقيده ي لنگتن ، در يك چنين مواردي او يك امتناع كننده نيست .او پيشنهاد مي كند كه نوشته هاي شهوت انگيز نقشي كليدي را بازي مي كند تا مردان كمتر قادر باشند امتناع هاي زنان را به عنوان سر پيچي ها به رسميت بشناسند و راغبتر باشند تا زنان را به زور ببرند حتا وقتي كه آنها سرپيچي هاي زنان را به رسميت مي شناسند . او استدلال مي كند كه، يعني اين كه نوشته هاي شهوت انگيز در مرحله هاي نتيجه ي عبارت سازي و اثرات عبارت سازي زنان را آرام مي كند . و اين ساكت سازي امري مهم است ، چرا كه نتيجه اش تجاوز به عنف است . (براي برخي نقد هاي لنگتن رجوع كنيد به جاكوبسن 1995 وبيرد 2002).همچنين اين نمونه ها مي توانند به ما كمك كنند تا ببينيم كه برخي از اساس هاي فرد گرايي ممكن است براي فمنيست ضروري باشند (براي استدلال هاي بيشتر در اين مورد رجوع كنيد به آنتوني 1995). با فرض اين كه استدلال هاي لنگتن بي عيبند ، ما مي توانيم نقشي مهم براي فلسفه ي فرد گرايي زبان در فمنيسم ببينيم. هرچند درست است كه روي قصد هاي شخصي گويندگان به حد افراط تمركز كردن، جلوگيري مي كند تا ما برخي از واقعيت هاي مهم را ببينيم ( همچنان كه هرنسبي 2000 در سال استدلال مي كند )، همچنين حياتي است تا اهميت كم و بيش توجه كردن به مقاصد گوينده را به رسميت بشناسيم .به منظور درك آنچه كه درنمونه ي نتيجه ي عبارت سازي خاموش كننده به خطا در بالا، توصيف شد شخص نياز به دانستن اين دارد كه، قصد شده زن امتناع كننده از سكس باشد . به منظور درك آنچه كه در نمونه ي اثرات عبارت سازي خاموش كننده به خطا در بالا، توصيف شد شخص نياز است بداند كه زن قصد شده امتناعش آن را برساند كه او سكس ندارد . بصورت كلي تر ، به صورت مناسب فهميده نشدن ، يك اساس مهم زندگي در يك وضعيت فرعي است ، هم چنان كه بسياري از فمنيست ها خاطر نشان كرده اند . به منظور ساختن حس به صورت مناسب فهميده نشدن ، نياز است شخص توجه كند به آنچه گوينده قصد مي كند و چطور شنونده گوينده را درك مي كند و چطور اين چيز ها فرق دارند . به اين منظور ، كسي نياز دارد تا در شرايط شخصي ذهن جستجو كند . كار فمنيست روي زبان و روي فلسفه ي زبان ، نسبتن تلاشي جديد است . اما دليل خوبي است براي فرض اين كه انديشمندان فمنيست مي توانند بيشتر از اين انجام دهند كاري كه براي مطالعه ي زبان مفيد است و اين كه فلسفه ي زبان منابع ارزشمندي براي عرضه به فمنيست دارد .
مترجم :حقیقی
کلاس های متن شناسی جناب آقای دارابی در
مرکز آفرینش های ادبی قلمستان برگزار می شود
( ترم بهار )
شماره ی تماس ۰۳۱۱۲۶۰۲۰۱۴
پيراهني از شرم باد كه بوزد از لابه لاي شكوفه هاي گندم و گيلاس
رواني ام كه مي رواني ام از پيش و ُ بعدحافظ به دور سرم چرخ مي خورد با پياله اي از شراب هفت ساله در شيراز :
كه مزه ي لوطي خاكه حاجي
خانه ات آباد مگر اين آخرين پياله نباشد
بالا بياوراني ام كه مستي و راستي ، عربده در كشي در وسط ميدان
آي نفس كش ، كش مي آوري و
خميازه مي كشي كه لوطي سرش بره قولش نمي ره
لوطي كه اهل جر زدن نيست
ج ج جون همون ج جف سيبيلات ، خ خواهرش و
خ خشتكش و ُ
جر مي دم مي كشم رو سرش ، كه لوطي و شب سياه مي شناسه
هنوز رو زمينه سفت نشاشيدي حاجي
□
تو هزار و يك سال پيش در شيراز زاده شدي
با روايتي تازه
در خرابه هاي حافظيه
كه راوي اش من باشم
و چشمانت دو كبوتر عاشق بر فراز برج ها و قصيده ي زني در كمرگاه باران
□
شروع مي شوي از من
ميان همين تاريكي
يا اصلن شبيه خودم
لب هاي ورم شده ات را موازي دستانم
دنيا زني است با چشم هاي زيتوني
و هفت روز بعد من زاده شدم
تو از دنده ي چپ من
از دماغ فيل افتاده نبودي مگر ؟ كه افتاده بود برادران من اندر ميان شما
و لوركا به تمامي عصر ها در گرانادا شاعري مي ميرد .