دستان تو به سوی من دراز که میشود
پرندگانی ست قفس را کنار می زنند
وصداهایی که عطش را فرو می نشانند و
بدون اجازه وارد می شوند
دستت به سوی من دراز که می شود
تا من فرصتی است آزادی را فریاد زنم
در قفسم
در زندانم که
حنجره ای بدون انسانم
دستانت را چه بگویم
چه بسیار از افشاگری خسته نمی شوند
در طوفان جنونم
برای تو نقاشی می کنم
عطش فراوان و نان فقیران را در ماه رمضان
برای تو نقاشی می کنم
قایق مهاجرانی درد غربت را بازگشته اند
به صحرای دوستی و آغوش آسایش
استاد من
دستان تو بمبی است
مرا منفجر کرد
اعضای بدنم را متلاشی
و معنای آزادی را می نویسد
به راستی حنجره ای بدون جسمم
جسمی که زیر بار زندان خم نشد
استاد من
دستان تو غل و زنجیر مرا باز کرد
آزادی ام داد
تا اسبم را به آرامش بنشینم
و سرزمین های آزادم را بدون غل و زنجیر گردش کنم
تنها همراه تو و پروردگارم ماندم
و هر جزء بدنم را شناسنامه ای است
زبانم سخن گفت
جسمم آزاد شد
عقلم آزادی را می نوشد
و این گونه شد
به فضل و بخشش تو استادم
تا برای ما روایت کنند صف های بابونه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11 AM توسط فرید هاشمی نسب




