پيراهني از شرم باد كه بوزد از لابه لاي شكوفه هاي گندم و گيلاس
رواني ام كه مي رواني ام از پيش و ُ بعدحافظ به دور سرم چرخ مي خورد با پياله اي از شراب هفت ساله در شيراز :
كه مزه ي لوطي خاكه حاجي
خانه ات آباد مگر اين آخرين پياله نباشد
بالا بياوراني ام كه مستي و راستي ، عربده در كشي در وسط ميدان
آي نفس كش ، كش مي آوري و
خميازه مي كشي كه لوطي سرش بره قولش نمي ره
لوطي كه اهل جر زدن نيست
ج ج جون همون ج جف سيبيلات ، خ خواهرش و
خ خشتكش و ُ
جر مي دم مي كشم رو سرش ، كه لوطي و شب سياه مي شناسه
هنوز رو زمينه سفت نشاشيدي حاجي
□
تو هزار و يك سال پيش در شيراز زاده شدي
با روايتي تازه
در خرابه هاي حافظيه
كه راوي اش من باشم
و چشمانت دو كبوتر عاشق بر فراز برج ها و قصيده ي زني در كمرگاه باران
□
شروع مي شوي از من
ميان همين تاريكي
يا اصلن شبيه خودم
لب هاي ورم شده ات را موازي دستانم
دنيا زني است با چشم هاي زيتوني
و هفت روز بعد من زاده شدم
تو از دنده ي چپ من
از دماغ فيل افتاده نبودي مگر ؟ كه افتاده بود برادران من اندر ميان شما
و لوركا به تمامي عصر ها در گرانادا شاعري مي ميرد .
صادق دارابي
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10 PM توسط فرید هاشمی نسب




